معرفی مجموعه

Slide 1 Heading
Lorem ipsum dolor sit amet consectetur adipiscing elit dolor
Click Here
Slide 2 Heading
Lorem ipsum dolor sit amet consectetur adipiscing elit dolor
Click Here
Slide 3 Heading
Lorem ipsum dolor sit amet consectetur adipiscing elit dolor
Click Here
Previous
Next

دوست داری قبل از اینکه به گود بیای یکم با عمارتش آشنا بشی؟

ورودی عمارت

از زیر طاق که وارد عمارت می شویم، پله پله فضای گرم کافه کتاب و کتاب های رنگ و وا رنگ آن از پشت یک میل زورخانه شکسته  رو به روی ما پدیدار می شود. صدای گوشنواز خنده و قهوه ساز از همان ورودی، خوش آماد گویان همراه ماست.
نگاهم از روی ورودی کافه کتاب به بار می افتد که باریستا با تمرکز مشغول نقش زدن روی فنجان قهوه آبی رنگی ست. رمق چشمانم از زنگ های زور خانه ی بالای بار روی پنجره ارسی رنگی آرام آرام به راه پله پیچ داری میلغزد.

customers-club

“سلام، روزتون بخیر.
دوست دارید از کدوم فضای ما استفاده کنید؟”
صدای میزبان است که فکر مرا از غذای خوشمزه سرو شده در طبقه بالا به خود می آورد.
نیم نگاهی به اتاق آینه رو به روی بار میکنم. پر است از زوج های خندان. چقدر حیف شد که امروز تنها آمده ام.
– امروز توی زورخونه مراسمی ندارید؟
– نه متاسفانه، امروز خبری نیست. فردا عصر فکر یک رویداد داریم. دوست دارید توی حیاط یا تراس بشینید؟
– هوا هوای خوبی ست. اما من هوس چیز دیگری دارم. قرار بود با مادر بزرگ تماسی داشته باشم. آخ که دلم چقدر هوای بچگی هارو کرده.
امروز میخوام تو اتاق نوستالژی بشینم.

کافه کتاب

“قهوه تونو آوردم. همراه قهوه کیک میل ندارید؟”

صدای چی بود؟

سرمو از روی کتاب بلند میکنم. تازه میفهمم توی کافه نشستم.

          از اون کیک خونگی هاتون دارید؟

          بله! سینی شو کیک براتون بیارم؟

          بله لطفا. ممنون میشم.

همیشه وقتی کتاب میخونم فضارو فراموش میکنم. البته فضای اینجا هم چنان بی تأثیر نیست. دور تا دور قفسه کتاب، سقف بلند، موزیک آرامش بخش.

میز مورد علاقه م اون میز دو نفره انتهای سالنه. پشتم پنجره ست و میتونم صدای بارونو از حیاط پشت سری بشنوم. تازه بوی گلدون های لبه پنجره هم همیشه مستم میکنه.

ولی بخاطر پنجره اینجا نمیشینم. 

GOWD-SLIDER
کافه گود

وای که من عاشق صدای ترق توروق آتیش شومینه هستم. اینجا میشینم تو فاصله اتفاقات کتاب زل میزنم به شومینه وعکس های بالاش. معمولا عکس نویسنده کتاب تو دستم اون بالا هست. قشنگ به چشماش خیره میشم و ازش می پرسم:
“تو هم همچین جایی نشسته بودی که این داستان به ذهنت رسید؟”

 

میز بغلی پنج شیش تا دانشجو اومدن درباره امتحانی که خراب کردن میخندن. آخ که چقدر هوس دانشگاه دارم دوباره. پریروز ما اکیپ ما هم روی اون میز جمع شده بود.
روی پرده رو به رو داشتن فیلم قاسم زاده رو پخش میکردن.

ماه پیش قاسم زاده غر میزد: “این همه با وجود مخالفت خانواده رفتم فیلم سازی خوندم که بشم کیا رستمی! الان فیلممو هیچ جا پخش نمیکنه!
رفتنم خانه هنرمندان برای پخش فیلمم دو ماه دیگه وقت دادند!”

خودم بهش گفتم که دو سه تا خیابون پایین تر از خانه هنرمندان جایی هست که فیلمتو پخش میکنن. انصافا هم قشنگ ساخته بود.

” خانم! خانم! کدوم کیک رو دوست دارید براتون بیارم؟”

اتاق آیینه

چند وقتی گذشته از روزی که روی همین صندلی، کنار
همین میز نشسته بودم. بهار بود وصدای پرنده ها از حیاط میومد. دسته گلم رو روی میز
گذاشته بودم و هر چند دقیقه به در شیشه ای اتاق نگاه میکردم.

دیر کرده بود.

هم دانشگاهیم بود. دو ترم کوچیکتر. بعد از یک
سال جرئت کردم به یه قهوه دعوتش کنم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. تازه قهوه هم
خورده بودم! آخه کودن! وقتی استرس داری قهوه میخوری که تپش قلب بگیری؟


همیشه وقتی میومدم “گود” از جلوی اتاق آیینه رد می شدم، با خودم میگفتم کاش روزی برسه که من تنها نباشم و مثل بقیه بیایم دوتایی بشینیم اینجا و از طعم قهوه مون لذت ببریم.

عاشق آیینه کاری دیوار و سقف این اتاق بودم.
عاشق نوری که از آیینه ها میتابید و فضارو پر نور میکرد. دلم میخواست بشینم رو مبل کنار پنجره و دست بندازم گردن کسی که دوستش دارم.

دیر کرده بود.

یادمه چقدر اونروز استرس گرفتم. که میاد یا نه؟
چرا انقدر دیر کرده؟ فکر کنم منو دوست نداره…


         سلام عزیزم! کجا ها سیر میکنی؟ تو فکر و خیالی!

         سلام!

         بگو ببینم تو فکر کی بود؟

         یادته اولین قرارمونو؟ همین اتاق، همین صندلی! الانم مثل اون موقع ها بد قولی! چرا انقدر دیر کردی؟

اتاق نوستالژی

         بزنش! بزنش! بزنش!
هیییییی! سوختی! نوبت منه.

         نخیر! تو بیست دقیقه ست بازی میکنی

         به من چه تو بلد نیستی زود می بازی؟

         میدونی چند ساله سگا بازی نکردم؟ حداقل بیست ساله! بایدم زود ببازم!

         نخیر نوبته منه! تو برو اونور پیش بچه ها تیله بازی کن.

         خیلی خسیسی! بذار یکم بازی کنم دیگه! تو برو اون تلوزیون قدیمیه رو روشن کن، اون زرده نه قرمزه.
نه نه نه اونم نه اون یکی بزرگه

         اااااا از این کارتونا پخش میکنن! اسم این کارتونه چی بود؟

رستوران

بالا می رویم از پله های پیچ دار. هر گوشه نشانی است و هر تکه خاطره و تاریخ.

مردانگی می آموزد و پهلوانی، گذر از کنار پنجره رنگارنگ و رو در رو شدن با داش آکل. سبزینگی بهشت است در پیچ ما بعد. پله ها را آرام بالا می روی تا ببینی تک تک گل های شمعدانی که چشمک میزنند به خورشید. پشت شیشه های تنهایی گلخانه.
بوی غذا های هوس انگیز روی میز ها؛ دردانگی آبی صندلی ها و تصویرگری های بی نظیر پهلوانی.

نشان جوانمردی داغ است بر روی دیوار ها و نشان آزادگی بر چشمان تک تک میهمانان.

اتاق موسیقی

یک دور بگردانی در رستوران میبینی اتاق موسیقی را که پیرمردی خندان عوض میکند صفحه های گرامافون. خنده کنان صفحه ای میگذارد و در انتها میگرید از درد روزگار.
با خنده صفحه دیگر بر میدارد از طاقچه، اسم خواننده را بلند میخواند، خنده ای عمیق:
شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عضق و وفاداری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر وفایی
نو گل گلشن جورو جفایی
از دلت سنگت … آه

تعریف می کرد پیرزن صاحب خانه از خاطره های عمارت.

من هروقت حوصله م از دنیا و بدو بیارش سر میرفت پیرزن رو میاوردم اینجا بشینیم، با هم کبابی بزنیم و سیگاری بکشیم تا از خاطره های گوشه گوشه عمارت برام تعریف کنه.

چه خاطره هایی!

چه لذتی داشت زندگی در این عمارت بخصوص وقتی اتاق چوب اتاق خوابت باشه.

آخ که چه آرامشی داره! هوای خوب از تراس بیاد صدا صدای پرنده های دم صبح ولی از همه بهتر بوی چوب که پر میشه توی بینی

اتاق چوب

 ” این چوب هارو میبینی دور این اتاق کار شده؟ من خودم رفتم اینارو از اسپانیا آوردم. اون موقع ها برو بیایی داشتیم. رفتم با هواپیما اسپانیا خودم پوب ها و کمک هارو سفارش دادم سوار کشتی کردم اومدم.

اینطوریمو نگاه نکن شیر زنی بودم!

دکتر که اتاق طبقه پایینو تبدیل کرده بود به مطب. اون موقع ها هم مثل الان نبود! طبیب بود که بی سواد بودن و اندازه انگشتای دست دکتر. واسه همین دکتر وقت نمیکرد زیاد با ما باشه.
پشت سرش بد نمیگما! دکتر مرد نمونه بود! این خونه رو اون واسه من خرید از معمارش. اسمش چی بود؟ آهان یادم اومد! آبکار!

اون ویترین که پشت دره دیدی؟ اونو از ایتالیا آوردم. دکتر منو میفرستاد فرنگ گردش همیشه بعدش دست پر بودم”

حیاط

“اینجا شاهنامه ورق میخورد.”

مردی با ریش جو گندمی بلند و صدای رسا، سر تا پا سیاه پوش دور حوض هشت ضلعی حیاط از ما بین گل های شمعدانی راه می رود و با صدای بلند میخواند:

“نه اینکه تاریخ که افسانه و حماسه. مورخ نداریم. ابوالقاسم پدر را داریم که برای تک تک ایرانیان در طول تاریخ حماسه قسمت کرده است.”

هوا هوای غروب تابستان است و نوشیدنی های خنک در دست، لذت می بریم از نسیم عصر گاهی. همه خانواده خیره اند به مرد نقال که حالا از کنار کاشی کاری های دیوار حرکت میکند و تک تک آن ها را مورد خطاب قرار می دهد:

“گذر سیاوش از آتش چونان ابراهیم. نبردهای مختلف رستم وشمایل هایی که از آن ساخته و پرداخته شده است دراین حیاط و کاشی های متجلی اسطوره.

در “گود” است که تجربه بی بدیل آب انبار و تذکره آب را داریم که یادمان باشد آب چقدر مهم است و حیاتی.

ای مردمان کلافه از گرمای تابستان، به آب انبار بروید. بوی نم و طرب خنکای عصرهای تابستان، هنوز برقرار است. 

گود

صدای مناجات پوریای ولی، نغمه های سمعک عیارو یعقوب لیث میاید. اینجا گود است. زانو بر زمین زده های معرفت و مرام. سینه سوخته های مردم دار و علمدارهای ضد ظلم و جور.اینجا گود است.دمی تاریخ مردانگی بنوشیم و پاس داریم مردانی که از خود و عشق شان میگذشتند چون داش آکل ها و آمیزمحمودها.

اشتراک در شبکه های اجتماعی

aparat gowd